وبلاگ سازمان بین المللی دانشگاهیان
پردیس ابوریحان دانشگاه تهران

دانشکده ابوریحان

دانشکده کشاورزی ابوریحان، ورودی ۸۹ بودیییم…

 

یعنی دیگه نیستیم! یه اکیپ ۴ نفره که از دوران کارشناسی تا ارشد تو ابوریحان با هم بودیم.
یکیمون بالاترین معدل تو کل پردیس ابوریحان رو داشت. یکیمون هم نفر اول کلاس و فعال دانشگاهی با کلی مسؤلیت های مختلف بود . دو تامون هم کلا تو فاز بیخیالی بودن! رشته ۲ تامون گیاهپزشکی بود و رشته یکی دیگمون زراعت و اون یکی باغبانی.
ما ۴ تا کلا فقط یکار نکردیم! اونم منفجر کردن ابوریحان و دانشجوهاش بود!!
از این هفته میخوام خاطرات اون دوران رو براتون بزارم 😉
البته با اسامی مستعار: من، زری، فافا، فری

 

“تلافی تغییر زمان امتحان در روز امتحان”

فرجه امتحانات نیم ترم اول دانشکده بود.
از در و دیوار دانشکده موجوداتی با نام خرخون بودن که بالا و پایین میرفتن. یسریا دنبال استاد، یسریام دنبال جزوه استاد از دانشجوی استاد. بعضیا مثل منو فری و زری سالن مطالعه رو قرق میکردن و بعضیام مثل فافا چمنای دانشگاه رو. مابقی هم اتاقای خوابگاه رو… .

سالن مطالعه دخترا و پسرا با یه پاراوان نیمه شیشه ای از هم جدا میشد. پریز کولر و لوازم گرمایشی سمت سالن آقایون بود و در عوض کل کنتور برق سمت خانوما. به نظرم طراح دانا و منصفی داشته ابوریحان!
اولین امتحان من اون ترم شیمی پایه بود. تو کل فرجه ها این خره رو بسته بودم تو سالن و هی میزدمش بلکه بفهمه هاش دو اُ درسته یا اِچ دو اُ!؟؟ هتوزم نفهمیدم والا!

ی فضای خر تو خری بود. از بس که این استاد قشنگ تدریس کرده بود حال و هوای کل بچه های اون ترم به همین منوال رویایی و مزیین بود.

تو تمام این مدت یک نفر از آقایون رو تو یه وجب از  مناطق فلک زده دانشجو خیز دانشکده ندیدیم! با خودمون میگفتیم اینا دیگه خیلی یا نابغن که نخونده اوستان یا خیلی بیخیال که میخوان هم با هم جام مشروطیت مشروعه رو سر بکشن :))

اما زهی خیال باطل!

دنبال تغییر زمان امتحان بودن و موفق هم شدن!اون هم درست روز امتحان!!

مام مجبور به امضا که نگن خدایی نکرده اینا مخالف نظام مقدس منش دانشجویی هستن و از این حرفا. امتحان افتاد برای فردای روز بعد از آخرین امتحان!

آخرین امتحان رو که دادم کلی حسرت خوردم که چرا نباید الان بجای خوابگاه، پیش خانوادم باشم؟؟ همش بخاطر اونا بود!

۳ تایی زدیم بیرون از خوابگاه. به قصد هوا خوری اونم ساعت ۱۸ یه روز زمستونی… از جلوی سالن مطالعه رد شدیم… .

هممممممممشون جمع بودن. همه ی اونایی که امتحان رو کنسل کردن و اون روزا که ما مثل یک دانشجوی قدر دان فرصت داشتیم درس میخوندیم، مثل دانشجوهای ترم نُهیِ بیخیال تو اتاقاشون تا لنگ ظهر خواب بودن و ….

یه فکری به سرمون زد! انتقام!؟ نه!! فقط یکم تغییر در حال و هوای گرفتمون!!

یه جوجه کوکی تو کیفم داشتم که خواهرزادم بهم داده بودش تا تو دانشگاه باهاش بازی کنم و مثلا حوصلم سر نره!
فافا آروم از پشت دوربین رد شد و رفت تو سالن خانوما و دستاشو آماده گذاشت رو
پریزای کنتور برق.

منو فری هم جوجه کوکی رو کوک کردیم و تا جایی که جا داشت رفتیم جلو نزدیک ورودی اصلی آقایون واستادیم.

با اشاره ی دست فافا …۱….۲…..۳
منو فری و فافا: خرخوووووووووووووووووووووناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.
داد زدیم آآآآآآ.
بعدشم فافا کنتورو زد و منم جوجه رو که یه نور سبزم بهش بود و جیک جیک میکرد ول کردم تو سالن و پشت سرمونم از دستمون در رفت و قفل در کتابخونه رو هم انداختیم… .

هیچی دیگه از اون روز بخاطر رفع عذاب وجدان هم که شده تا پایان دوران کارشناسیم علاوه بر جزوه کامل، خلاصه نویسیم هم با التماس و دو دستی میرسوندم بهشون که دیگه درسی رو نیوفتن :))

هرچند که هیچ وقت هیچ کس نفهمید این حادثه کار چه کسانی بود.

نتیجه اخلاقی: اگر خربزه خوردین اشکال نداره! اما پای لرزشم بشینید.

دانشجویان پردیس ابوریحان

روابط عمومی سازمان بین المللی دانشگاهیان

اضافه کردن نظر